تبليغاتX
دختران رویایی
دختران رویایی

D.R.E.A.M GIRLS

امروز یه اتفاقی افتاد تاریخی 

واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای دارم از خنده منفجر میشم

مدرسه جشن گرفته بود 

قرار بود به بچه ها ی مثلا برتر جایزه بدن

نفرات اول تا سوم درسی هر پایه رو خوندن که خب خدا رو شکر ما 6 تا(من و دوستام)  جزوش نبودیم

بعد مجری شروع کرد چه میی دونم از چرتو پرتای :

نفرات برتر حجاب

صف اول نماز

نفرات برتر مسابقه  قران و احکام .....

ما  هم که ...........

گفتم بیشتر از این الاف نشیم بیاین بریم پایین 

خلاصه داشتیم میرفتیم بیرون که یارو گفت:

نفرات برتر پرورشی:

خانم ....

خانم....

.....

اقا اولی اسم من بود بعدم یکی یکی اسم ما 6 تا رو خوند 

یعنی انفجار خنده مال ثانیه اولش بود ها

اصلا سالن اجتماعات رفت رو هوا از خنده

من داشتم جیم می شدم که دیدم نخیر همه من و دیدن

خلاصه که مجبور شدیم بریم بالا

معلما که دیگه رو زمین بودن 

اخه ما از شری تو مدرسه معروفیم 

ولی ابروریزی عمیقی بود 

اونام مثل اینکه اسم مارو معلوم نیست برای چی نوشته بودن مجریه اشتباهی خونده بوده 




راستی مدرسه ما شد فرزانگان 5 مشهد و ما هم به جمع سمپادی ها ملحق شدیم 

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 15:27 توسط zahlen(مارال)| |

به به سلام به دوستان عزیز تر از جان

گفتم ستی می خواد بره یک مدرسه دیگه ؟ خوب مدرسشون دوقدم از ما دور تره

همش یا ما اونجا پلاسیم یا اونا مدرسه ما

اصلا تازگی ها مدرسشونو که میبینم  فکر می کنم مدرسه خودمونه بعد همش هی دچار دوگانگی شخصیتی میشم نمی دونم دارم ریاضی می خونم یا تجربی

بترکه چشم حسود که  دوری برای ما جدایی نبود(ای با کی بود؟)

همو جور با هفته ای ۱۵ ساعت ریاضیات و ۹ساعت ویزیک(یک ساعت تک زنگه)و ۵ساعت شیمی درگیریم

کی باورش میشه ؟ مدرسه های عادی ۴ساعت فیزیک دارن همشششششششششششش

۸ساعت ریاضی دارن همششششششششششششششش

مگه ما چه گناهی کردیم اخه

البته امسال برای ما سرنوشت سازه

البته همین جوریم شریف برام چندتا دعوت نامه فرستاده هاااااااااااااااااااااااااااااا

باور کن

ااااااااااا می گم به جون ننه صغرا(کی هست حالا؟)

ولی به یکی از دوستام گفتم برام یه جا بگیره زنبیلمم بزاره کسی نشینه اونجا

برم درس بخونم که سرم حسابی شلووووووووووووووووووخه

بای بای

نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 7:11 توسط zahlen(مارال)| |

ستاره:

سلامممممممممممممممممممممم

بالاخره اومدم با سرعت بالاااااااااااااااااااااااااااااا.................

الان تو فضامممممممممممممممممم

ولی نه

مارال پامیشی میای این مدرسه ای که من میگم

وگرنه از دست میرم.


مارال:

من الان خوشحالم؟

ناراحتم؟

می دونم همیشه عادت داشتید ما دوتا رو شاد ببینید ولی الان اشک تو چشمام جمع شده اگه گفتی چرا؟

اصلا شد ما یه بار چیزی از شما خواننده جان بپرسیم و شما بدونی؟

نه

نه

نه

تو رو خدا زیاد فشار نیار الان مغزت می پکه اون وقت باید اون دنیا جواب بدیم خودم می گم

 

بابا ستاره امثال مدرسش از من جدا می شه امسال که میریم سوم اون میره یک مدرسه دیگه

مدرسه ما تخصصی ریاضیه و امسال هم برای این اونا نگه داشتن تا مصلی نژاد ساخته بشه و من الان دارم دق می کنم نگاه کنین

این من بودم دیدین

البته ستاره تا یه ماه دیگه نمیاد وب چون می خواد طی یک عملیات کاملا غافلگیرانه اون کامپیوتر زغالی رو  بندازه دور یک تاره نفس و وارد میدون کنه

همگی بگید انشاالله

خوب حالا خودتون چطورین ؟مامان ؟بابا؟ همسر؟فرزند؟هوو؟رقیب عشقی؟دشمن ؟ برادر؟خواهر؟مادرزن؟مادر شوهر؟

خوب خدارو شکر

راستی

راستی

وای خدا

نذر

نیاز

داد

فغان

فردا باید کارنامه هامون رو بگیریم

اه

اه

چقدر گریه کردم امروز

شمام خودتونو جمع کنید دیگه من نوحه می خونم اینام گریه می کنن

ایشششش

بزار یک جک بگم

یه روز یه لور کافر به خدا می گه خدایا چرا من و ساختی؟

خدا می زنه پس کله جبرعیل می گه :هزار بار گفتم گل اضافی اومد مسخره بازی در نیار

 

خداحافظ دوستان جان (دیییییییییییییی)

 


 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم تیر 1390ساعت 14:13 توسط zahlen(مارال)| |

با سلام و عرض خسته نباشید

ماکه کمرون شکستswoon2.gif

نگاکنین دولا شدم swoon2.gif

اگه گفتین چرا؟؟

؟

؟

؟

؟

خاک برسرتون کنن خوب زیر فشار درس دیگه

به جان شما

بابا دروغم چیه این معلمای ما که اول مهر و روز اول هفته و ۵شنبه اخر هفته  حالیشون نیست

این مطالب درسی رو عین فانتوم و جت مافوق صوت و ضد نفربر میریزن رو سرمون خلاصه حملات زمینی و هوایی همچنان ادامه دارد و ما در حال دفاع

ستاره مجروح شده می گه تا دوران نقاهتش نگذره نمی تونه بیاد وب فکر کنم تا عید طول بکشه

اخه بس که خر خونه  اینطوریReading a Book

تازگی ها دوتا غده روسرش سبز شده بهش می گم برو دکتر میگه درس دارم نمیتونم ولی الان دوروزه که دیگه نگران غده ها نیستم اخه کمکم داره بزرگ میشه و شکل گوش خر میگیره به خودش.

اوووووووووووووووووووووووووووی به عشق من (ستاره)نخندین که خفتون میکنم ها اون زن منه

خلاصه گفتم که  ما دیر اومدیم نگین چرا نمی این

راستی به ستاره قول دادم از اقای خطوطم بنویسم

روز اول بود زنگ تفریح اول اومدیم تو حیاط  بعد منم که دقیق(؟) گفتم ستی اون پسر جوونه کیه جلودرمدرسه؟

ستی هم گفت عمه من

من-نه بابا عمه تو یکم سنش بیشتر بود نبود

ستی-کوفت

من-بابا اون سر کوفتی تو یکم بگیر بالا یه نظر حلاله

ستی-اااااااااااااااااااااااا راست میگی ها چقدرم خوشگله

من باچشای گشاد شده- تو که تاالان نگاشم نمیکردی

ستی-ببند دهنتو    راستی این کیه؟

من -شوهر من. من چه میدونم

خلاصه اون روز گذشت (البته نه به این اسونیا چون کنار در مدرسه بوفه است(همون جایی که پسره بود) کنار بوفه هم ابسرد کن اینقدر این ستاره اون روز به ما اب داد که سر کلاس همش اجازه میگرفتم برم دست شویی جالبشم اینجاست که ما قبلا سال تاسال تو مدرسه اب نمی خوردیم)

خلاصه زنگ اخر فهمیدیم این اقا مسول سرویسا هستش و جالب تر اینکه راننده سرویس خودمون هم هست   تازگی هام کاور تنش می کنه رولباسش هم نوشته مسول خطوط سرویس ها برا همین ما بهش می گیم اقای خطوط

شاد باشید

 

 

تازشم امروز روز دختره شما پسرا الهی همتون جیزک بگیرین که ما روز دختز داریم شما ندارین

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 15:31 توسط zahlen(مارال)| |

سلام سلام

چیز جدیدی برای اپ کردن ندارم.فقط اومدم بگم که امروز

                                         تولدمه

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 20:46 توسط zahlen(مارال)| |


راستش مونده بودم برای این پست چی بذارم.

 

خیلی به مغزم فشار اوردم.گفتم یه چیزی بنویسم که متفاوت باشه و خوشتون بیاد.

راستش من یکی که عاشقشم حالا شمارو نمیدونم.

ایندفعه با متن یه اهنگ قدیمی خدمت رسیدم.

این اهنگ مال زمان جوونی های بابامه که وقتی میخواسته از دوست دختراش جداشه اینو گوش میداده(هه هه.خدامرگم .این یکی ناموسی بود)((=

 

I've been alone with you inside my mind
And in my dreams I've kissed your lips a thousand times
I sometimes see you pass outside my door
Hello, is it me you're looking for?

I can see it in your eyes
I can see it in your smile
You're all I've ever wanted, (and) my arms are open wide
'Cause you know just what to say
And you know just what to do
And I want to tell you so much, I love you ...

I long to see the sunlight in your hair
And tell you time and time again how much I care
Sometimes I feel my heart will overflow
Hello, I've just got to let you know

'Cause I wonder where you are
And I wonder what you do
Are you somewhere feeling lonely, or is someone loving you?
Tell me how to win your heart
For I haven't got a clue
But let me start by saying, I love you ...

Hello, is it me you're looking for?
'Cause I wonder where you are
And I wonder what you do
Are you somewhere feeling lonely or is someone loving you?
Tell me how to win your heart
For I haven't got a clue

But let me start by saying ... I love you

خب حالا کنجکاو شدین خوانندش کیه؟؟؟

کسی نیست جز lionel richie 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 0:20 توسط zahlen(مارال)| |

خانم ناهید نوری :

به نام خدایی که زن آفرید                   حکیمانه امثال ِ من آفرید

خدایی که اول تو را از لجن                  و بعداً مرا از لجن آفرید !

برای من انواع گیسو و موی                برای تو قدری چمن آفرید !

مرا شکل طاووس کرد و تورا               شبیه بز و کرگدن آفرید !

به نام خدایی که اعجاز کرد                 مرا مثل آهو ختن آفرید

تورا روز اول به همراه من                    رها در بهشت عدن آفرید

ولی بعداً آمد و از روی لطف                 مرا بی کس و بی وطن آفرید

خدایی که زیر سبیل شما                   بلندگو به جای دهن آفرید !

وزیر و وکیل و رئیس ات نمود               مرا خانه داری خفن آفرید

برای تو یک عالمه کِیْسِ خوب              شراره ، پری ، نسترن آفرید

برای من اما فقط یک نفر                     براد پیت من را حَسَنْ آفرید !

برایم لباس عروسی کشید                  و عمری مرا در کفن آفرید

به نام خدایی که سهم تو را                 مساوی تر از سهم من آفرید

 

 

 .............................................................................................................

 

 

پاسخ دندان شکن از نادر جدیدی :

به ‌نام خداوند مردآفرین                       که بر حسن صنعش هزار آفرین

خدایی که از گِل مرا خلق کرد              چنین عاقل و بالغ و نازنین

خدایی که مردی چو من آفرید              و شد نام وی احسن‌الخالقین

پس از آفرینش به من هدیه داد            مکانی درون بهشت برین

خدایی که از بس مرا خوب ساخت        ندارم نیازی به لاک، همچنین

رژ و ریمل و خط چشم و کرم                تو زیبایی‌ام را طبیعی ببین

دماغ و فک و گونه‌ام کار اوست             نه کار پزشک و پروتز، همین !

نداده مرا عشوه و مکر و ناز                  نداده دم مشک من اشک و فین!

مرا ساده و بی‌ریا آفرید                        جدا از حسادت و بی‌خشم و کین

زنی از همین سادگی سود برد              به من گفت از آن سیب قرمز بچین

من ساده چیدم از آن تک‌ درخت             و دادم به او سیب چون انگبین

چو وارد نبودم به دوز و کلک                   من افتادم از آسمان بر زمین

و البته در این مرا پند بود                        که ای مرد پاکیزه و مه‌جبین

تو حرف زنان را از آن گوش گیر               و بیرون بده حرفشان را از این

که زن از همان بدو پیدایش‌ات                نشسته مداوم تو را در کمین !

نوشته شده در شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 15:13 توسط zahlen(مارال)| |

 بهت نمی گم دوسِت دارم،ولی قسم می خورم که دوسِت دارم بهت نمی گم هرچی که می خوای بهت می دم،چون همه چیزم تویی نمی خوام خوابتو ببینم، چون توخوش ترازخوابی اگه یه روزچشمات پرِاشک شد ودنبال یه شونه گشتی که گریه کنی،صِدام کن بهت قول نمی دم که ساکتت کنم ،اما منم پا به پات گریه می کنم اگر دنبال مجسمه سکوت می گشتی صِدام کن، قول می دم سکوت کنم اگه دنبال خرابه می گشتی تا نفرتتو توش خالی کنی ، صِدام کن چون قلبم تنهاست اگه یه روزخواستی بری قول نمیدم جلوتو بگیرم اما باهات میدوم اگه یه روز خواستی بمیری قول نمی دم جلوتو بگیرم اما اینو بدون من قبل از تو میمیرم.  
نوشته شده در سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 14:40 توسط zahlen(مارال)| |

هووووووووووووووووووووووووووووووووووووووورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

اسپانیا برد دمش گرم

به افتخار اسپانیا یه کف مرتب

*(دست چپیه ستاره است و راستیه منم چون خودمم عکس گرفتم هم دستم بد افتاده هم لرزش داره)

ببخشید دیر شد اخه قرار بود ستی بزاره

 خیلی فوتبال هیجانی بود ولی خوب من یه بدشانسی اوردم:

کل بازی رو مو به مو جزء به جزء نگاه کردم صبحشم کلاس کاراته بودم حسابی خوابالو خلاصه با سیخ کبریت لای چشامو باز نگه داشته بودم هم رسید به اون ۳۰ دقیقه وقت اضافه دیدم واقعا نمیشه سرم و گداشتم رومبل تا یه چرتی بزنم .

بازم به هر زوری بود خودم و نگه داشتم دقیقا سر گل اسپانیا خوابم برد . بعد که بلند شدم دیدم جام و گرفتن دستشون ما هم اینطوری

چی شد یهو ؟

 بابام گفت هیچی گل زدن حالا برو بخواب

بازمن اینجوری شدم

مگه شما بیدار بودی؟(اخه تمام بازی رو خواب بود رو مبل فقط وقت استراحت بین دو نیمه یه بار بیدار شد باز خوابش برد)

بابام: اره همون ۱۵ ذقیقه اخر بازی بیدار شدم دیدم

خلاصه  با دلی سوخته و جگری خونین به تخت گرامی نذول اجلال فرمودیم

ولی به هر حال مبارکشون واقعا لایقش بودن

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 14:2 توسط zahlen(مارال)| |


در پسین روزهای بهار برگها در هجوم پاییزند

زردها روی شاخه میمانند-سبزها روی خاک میریزند

جای عطر گل اقاقی و یاس-بوی خون در فضای این شهر است

بوی احساس سربلندی و اوج با تمام درختها قهر است

از کف سنگ فرش این کوچه خون ناحق لاله را شستند

غافل از اینکه در تمامی شهر سروها جای دانه ها رستند

شب به شب روی شاخه ی هر سرو قوری و چلچله هم اواز است

بانگ الله اکبر از هر سو نغمه ساز است و نغمه پرداز است

هر دهانی که بوی گل میداد دوختندش به نوک سوزنها

ناله ی پرشرار مرغ سحر معنی اش ارتداد بی دینی است

در زمستان ذوق و اندیشه-سبز بودن چه جرم سنگینی است

ساقه هایی که سبزتر بودند سرخ گشته به خاک غلتیدند

باقی ساقه ها ار این ماتم برگهای سیاه پوشیدند

نخل را کنده  بید میکارند-بید مجنون کجا ثمر بدهد؟

ای که بر روی ماه چنگ زدی   باش تا صبح دولتت بدمد



نوشته شده در یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 14:39 توسط zahlen(مارال)| |

نمیدونم چی بگم!جام جهانی امسال خیلی عجیب بود!!!!!
اون از کره شمالی که فقط 2 گل از برزیل خورد تازه یه گل هم زد!
اون از پرتقال که اصلا تعطیله !ولش کن
و از همه مهم تر اسپانیا!!!!!!
الان نیم ساعت از پایان بازی گذشته!اصلا باورم نمیشه!!
من طرفدار پروپاقرص اسپانیاام.اینقدر عصبانی شده بودم که همش نعره میزدم!!!!
اون از پیکه احمق که تو باغ نبوود-همش توپ رو لو میداد
اون از الونسو که به اسمون شوت میزد
اون از اینیستا که همش پخش زمین بود
از همه بدتر این بود که من تو نظرسنجی همراه اول زدم برد اسپانیا!!!
یعنی ناجور چسبیدم!!!!!!!!!!!!
امیدوارم که اسپانیا حداقل بقیه بازی هاشو ببره.
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت 20:45 توسط zahlen(مارال)| |



هنگام عبور از خيابان

خانم ها
سمت راست را نگاه مي كنند.
سمت چپ را نگاه مي كنند.
از خيابان رد مي شوند.

آقايان
سمت راست را نگاه مي كنند، ماشين مي آيد .
فاصله ماشين با خودشان را با چشم اندازه مي گيرند و چون همگي راننده هاي قابلي هستند با سرعت وارد خيابان مي شوند .
راننده به شدت ترمز مي كند.
مرتيكه مگه كوري؟ (راننده مي گويد)
در حالي كه از روي ميله هاي وسط خيابان مي پرد مي گويد: كور خودتي گاري چي!
بدون اينكه سمت چپ را نگاه كند مي دود آن سمت خيابان.
هنوز هم صداي بوق ماشين هایی كه به خاطر اين آقا ترمز كرده اند به گوش مي رسد.


هنگام رانندگي

خانم ها
بنزين را چك مي كنند.
روغن ماشين را چك مي كنند.
ترمز دستي را پايين مي كشند.
با سرعت مطمئنه حركت مي كنند.
پشت چراغ قرمز ها مي ايستند.
به عابر پياده احترام مي گذارند.

آقايان
وسط راه بنزين تمام مي كنند.
وقتي دود از لاستيك هايشان بلند شد به ياد مي آورند كه ترمز دستي را نكشيده اند.
چراغ قرمز را مهترين معضل اتلاف وقت و عمر مي دانند.
عابر پياده موجودي مزاحم و مختل كننده عبور و مرور است.
و از همه مهمتر: بوق مهترين اختراع بشر بعد از برق به حساب مي آيد.


هنگام صرف غذا

خانم ها
مرتب پشت ميز مي نشيند.
مقدار كمي غذا مي كشند.
به آرامي غذا مي خورند.
تنها نوك قاشق را در دهان مي كنند.

آقايان
تا جايي كه بشقاب جا دارد غذا مي كشند.
به سرعت غذا را مي بلعند، در حالي كه قاشق را تا دسته در دهان مي كنند.
صداي برخورد قاشق با دندانهايشان موسيقي گوش نوازي است.
بعد از دو بار پر كردن بشقاب، بالاخره كمي سير مي شوند.


هنگام مهماني رفتن

خانم ها
لباس نو مي خرند.
به دقت حمام مي كنند . لباس هايشان را اتو مي كنند.
با دقت آرايش مي كنند.
بهترين عطر را استفاده مي كنند.
به دقت خود را در آيننه نگاه مي كنند.
و بالاخره رضايت مي دهند كه خوشگلند!

آقايان
از يك ساعت قبل حاضرند و الان بر روي مبل خوابشان برده.


در پايان يك روز خسته كننده

خانم ها
بعد ازاينكه ظرفها را شستند.
آشپزخانه را تي مي كشند.
غذاي فردا را در يخچال مي گذارند.
چراغ ها را خاموش مي كنند.
كمي مطالعه مي كنند.
مي خوابند.

آقايان
بعد از اينكه شام خوردند چاي مي خورند.
كمي با چشمهاي خواب آلود تلويزيون را نگاه مي كنند.
بعد از اينكه دو سه بار كنترل تلويزيون از دستشان به زمين افتاد.
تلويزيون را خاموش كرده و به سمت رختخواب مي روند و بدون آنكه روتختي را بردارند مي خوابند!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم خرداد 1389ساعت 11:6 توسط zahlen(مارال)| |

با ریتم ساسی مانکنی بخونید:


الهی که دوباره رای بیارم، همگی بگین ایشالا

هرکی که به من رای نمیده بره بمیره ایشالا

چشاتو رو کروبی بستی، موسویم که نشناختی

محمودو دیگه خوب شناختی، از بس که پای حرفاش نشستی

به به چه رئیس جمهوری خورد به پستم، می تونم دلیل کاندید شدنتونو بپرسم؟

کابشنتو ببر و غایم کن، تا که حسودات نیانو بدزدن


نوشته شده در سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت 22:31 توسط zahlen(مارال)| |

قابل توجه بینندگان فارسی1

طبق سریال (سفری دیگر...):

از نظر شما کدام شخصیت دارای کاراکتر خوبی است؟

الف)سالوادور

ب)سیمون

پ)انجلا

ت)اندرس

ث)ایزابل

ج)کنسویلو

نوشته شده در دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 18:56 توسط zahlen(مارال)| |

این کلیپ و حتما دانلود کنید خیلی جالبه بعد نظرتون رو بگید

این پسره رو توی خواب می ترسونن اگه دقت کنین بعد از بیدار شدن اینقدر می ترسه که در حین فرار سرش به دیوار می خوره وباعث ضربه مغزیش میشه همون شب میره توی کما ۳روز بعد هم میمیره

 

حالا نگاه کنین ببینین چقدر خرکی می ترسوننش(الهی بگردم طفلکی پسر مردم)

لینک دانلود

نوشته شده در چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 14:48 توسط zahlen(مارال)| |

سلام سلام به دوستای گلم.وایییی دلم براتون یه ذره شده.خب بریم سر اصل مطلب:

این قضیه ای که میخوام براتون تعریف کنم مربوط میشه به هفته ی پیش.

دقیقا فردای همون ازمون قشنگه.

ما اون روز سر کلاس خانم ص.(دبیر دین و زندگی)برنامه ی فستیوال غذا داشتیم.خلاصه شاد و خندان رفتیم تو حیاط و بساطو چیدیم رو میزها و هی ئور میزو روی غذاها فیگور میومدیم تا خانم م.(تو کارگاه کامپیوتر یه کاره ای هستش)ازمون عکس بگیره.

بلافاصله بعد از اینکه عکس و فیلما تموم شد –من چنان اماده باشی دادم که در عرض چند دقیقه غذاها غارت شد(هرکی ندونست فکر میکرد از قحطی اومدیم)من اینقدر خوردم که نفسم بالا نمیومد.به (مارال) گفتم که بیا دور حیاط مدرسه رو بدویم تا شاید اندکی از اونا هضم بشه.حالا از اینا بگذریم.

نیم ساعت به زنگ مونده بود که خانم ص. اماده باش داد برای اب بازی.ما هم که نفری یه لیوان نوشابه دستمون بود حمله بردیم به شیر اب.یه عده از ترسشون که خیس بشن به دستشویی و روی درخت و...پناه برده بودن.خلاصه ما شروع کردیم-حالا نریز کی بریز.همه رو هم اب میریختن.(منظره ی جالبی بود)حتی اونایی هم که قایم شده بودنو هو خیس کردیم.من که از زیر و بالا و پایینو و وسط خیس خیس شده بودم.

خلاصه زنگ خوردو رفتیم سر کلاس.30 نفر با لباسای نم کشیده توی یه کلاس 3×5 .هوا اینقدر تو کلاس خفه بود که نمیشد تنفس کنی.

به همین بهونه(خیس بودن)کلاس هارو پیچوندیم و معلم هارو وادار کردیم که بریم تو حیاط.مثل این زلزله زده ها وسط حیاط پهن میشدیم و کلاسای درسو اونجا برگزار میکردیم.

این بود خاطره ی فستیوال غذامون.
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت 19:33 توسط zahlen(مارال)| |

سلام سلام

می خوام یه خبر باحال بدم

امروز ما ازمون داشتیم از کل کتابا

ساعت ۸ باید شروع می شد ما هم رفتیم مدرسه

به شخصه همه کتابارو اورده بودم تو اون یه ساعت بخونم

ستاره هم جمعا رو هم یه جامدادی بیشتر نیاورده بود تازه اونم گداشته بود تو کیف من

اقا ما رفتیم تو کلاس نشستیم دیدم خبری نشد نگو برا کلاس ما دفترچه کم اورده بودن

خلاصه یه یک ربعی بودیم که بالاخره وارد شدن و دادن حالا ما رو می گی چشا چهار تا اخه دفتر چه پاسخ نامه بود

خلاصه یه از خدا بی خبر داد زد خانم این پرسش نامه نیست پاسخ نامه است

من اصلا موندم تو مغز این بشر به جای مغز چی کذاشتن اخه؟

خلا صه جمع کردن بردن

۵دقیقه بعد:

یکی از معاونین:بچه ها پاسخ نامه کم اومده باید بریم از اموزش پرورش بگیریم

۲۰ذقیقه بعد:

ماشین خراب شده  قراه با تاکسی برن ولی حتما میرسن

۱۰دقیقه بعد:

اونجاهم کم اومده رفتن از روش بزنن

۵دقیقه بعد:

دستگاه چاپ اداره خرابه دارن یه جای دیگه پیدا می کنن

۲۰دقیقه بعد:

کاغذ با اون قطع پیدا نمیشه ولی شما صبر کنین الان می رسه

خلاصه بعد از پیدا کردن کاغذ چاپ کردن بعد هزار تا نذر و نیاز و  دعا و صلوا ت برامون اوردن

تو این فاصله بقیه امتحان دادن و رفتن خونشون ما هنوز منتظر پرسش نامه

حالا شروع کردیم به جواب دان

سوال ۱

سوال۲

سوال ۳

یکی از دانش اموزان: ببخشید خانم اینا به چه زبونیه؟

(بس که سخت بود اصلا صورت سوال هم حالیمون نمی شد)

خلاصه به چه سختی ازمون دادیم اومدیم بیرون.

حالا اومدیم همه سرویساهم رفتن ما موندیم و خودمون

خلاصه با ستاره یه تاکسی گرفتیم اومدیم

حالا ما اعصابامون خورد این راننده هم یه اهنگ گذاشته بود خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

مال قرن دقیانوس کلی هم حال میکرد باهاش

حالا اومدیم خونه در کیف و باز می کنیم

کوکلیدم؟

 

اینم یه روز که منو ستاره رو دنده خوش شانسی بودیم 

من اصلا موندم این اموزش پرورش عجب مغز های متفکری  داره  هرجوره هم بخوای حساب کنی این همه بی نظمی یه جا غیر ممکنه

 موفق باشید نظر یادتون نره دوستان

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت 14:24 توسط zahlen(مارال)| |

عروس خانم دوشيزه shirin_sooskesiah آيا وکيلم شما را به مهر :



- گوگل عدد سکه بهار آزادي
- يک وب کم
- سند يک سايت اينترنت اختصاصي دات کام
- يک مودم DSL
- اينترنت پرسرعت به اندازه طول عمر نوح!
- LCD و شمعدان
- يک هدست بي سيم
- چهارده روم اختصاصي به نيت چهارده ...
- پنج گيگا بايت ميل باکس اختصاصي به نيت پنج ...



به عقد دائم آقاي feri_ferferi در بياورم ؟

- جمعيت : عروس رفته آف هاش رو چک کنه!!!
- حاج آقا : براي بار دوم آيا وکيلم ؟
- جمعيت : عروس رفته ويروس کش آپديت کنه!!
- حاج آقا :!!!BUZZ
- براي بار سوم خفم کردي آيا وکيلم ؟
- عروس : با اجازه بزرگترهاي Room بله!

نوشته شده در جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت 0:11 توسط zahlen(مارال)| |

فرق شوهر کردن و سگ نگه داشتن چیه؟

سگ گند به فرشت میزنه ، مرد به زندگیت
به مردی که نود و نه درصد مغزش از بین رفته چی میگند؟
خواجه
فالگیر : فردا شوهرتون میمیره
زن : اینو که خودم میدونم . بهم بگو گیر پلیس می افتم یا نه؟
وقتی یه زن میبینه که شوهرش داره زیکزاک تو حیاط میدوه باید چیکار کنه؟
هیچی ، باید بهتر هدف بگیره و به شلیک کردن ادامه بده
چرا روان درمانی مردها کمتر از زنها طول میکشه؟
معمولا" باید در روان درمانی به دوران کودکی بازگشت و مردها همیشه در همون دوران به سر می برند
وقتی خدا حوا رو آفرید چی گفت؟
کار نیکو کردن از پر کردن است
به زنی که همیشه میدونه شوهرش کجاست چی میگن؟
بیوه
تلفن همراه تنها چیزیه که مردها سرس دعوا دارند که مال کدومشون کوچیکتره
چرا مغز مردها گرونتر از مغز زنهاست؟
آخه زنها از مغزشون تا به حال استفاده کرده اند

ببین خانوم ، تو روزنامه نوشته که مردها به طور متوسط در روز از پانزده هزار کلمه برای صحبت کردن استفاده میکنند ولی زنها از سی هزار کلمه . دیدیت ثابت شد شما زنها بیشتر حرف میزنین تا ما مردها؟ خانم : هیچ هم همچنین چیزی نیست . فوقش ثابت شده که ما هر حرف رو باید دو بار بزنیم تا توی مخ شماها فرو بره ...! ببخشید چی گفتی؟؟

بهترین انتقام از زنی که شوهرتون را از چنگتون در آورده چیه؟
بذارین شوهرتون مال اون بمونه
مامان ، من شنیده ام تو بعضی از کشورها زن و شوهر قبل از ازدواج همدیگه رو نمیشناسن ! راسته ؟ دخترم تو همه جای دنیا وضع همینه !؟
بهترین مدرک دروغ بودن قصه ها چیه؟
مجرده ! شاهزاده افسانه ای همیشه خوش تیپ و باهوش و پولدار و مجرده
آگهی نیازمندی : به پنج مرد زرنگ و کاری یا یک زن نیازمندیم
به پنجاه تا مرد در ته اقیانوس چی میگن؟
یک شروع خوب
وقتی خدا مرد رو آفرید ، داشت تمرین میکرد
مرد : عزیزم ، من میخوام از تو خوشبخت ترین زن دنیا رو بسازم
زن : خیر پیش
فرق یک مرد با یک گربه چیه؟
یکیشون یه موجود دله است که بی چشم و روئه و براش مهم نیست که کی بهش غذا میده ، اون یکی یه حیوان ملوس خانگیه
فرق بین یک مرد باهوش و هیولای لاک نس چیه؟
هیولای لاک نس تا به حال چند بار دیده شده
چرا مردها از زنهای خوشگل بیشتر از زنهای باهوش خوششون میاد؟
چون قدرت چشمهاشون بیشتر از قدرت مغزشونه

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 18:59 توسط zahlen(مارال)| |




شبي آرام بود و من
چون هميشه غرق رويايت
دو چشم عاشقم را دوخته بر آسمان
من امشب انتظار بودنت را مي كشم
كاش من عطر قدومت را ميان اين نسيم مملو از گريه
ميان ابر هاي مملو از فرياد رعد و برق يا باران
كاش من عطر قدومت را دوباره مي چشيدم
خدايا
چه سرد است
من اما همه دردم
بي حضورت بي صدايت اي سراپا همه خوبي همه عشق
همه باران همه ياس
اي حضور تو حضور باغها
اي كه عطر بدنت همچو صد جرعه شراب
مست گرداند من
من عاشق من ديوانه تو، من بي مي مست
كاش امشب بودي
من برايت حرف دارم سالها
من تو را مي خواهم
من تو را مي خوانم
من فقط با غم تو غمگينم
من فقط گهگاهي نيمه شب مي خوابم
ورنه هر شب تنها بي تو خوابم هيچ است
كاش يك شب و فقط يك شب زود
باز هم گرم حضورت


سرد چشمانم را غرق رويا مي كرد
بخواب اي نازنينم
مهربانم
دلنشينم
منم من عاشقت
آرام باش اي بهترينم
من اينجا مست مستم
مست و بي پروا
شبانگاهان منم گرماي عشقت را درون قلبم خواهان
همان شبها كه من مست حضور تو
نياز تو
دو چشم دلنواز تو
خيابان را چو مستان نعره زن طي مي كنم شايد تو را در حاله اي از نور من ديدم
ولي اي كاش مي بودي و من نعره زن از مستي عشق تو اينجا باز در كنج قفس رويا نمي چيدم
من اينجا كنج زندان پر عطش پر عشق يا ديوانه ام اين را نمي دانم
فقط ميدانم اي تنها حضور بي حضور
اي كه آغشته به تو دستان افكارم
در اين دنياي پر رنگ و رياي بي نفس بي عشق بي پرواز
با دل با نفس با عشق با پرواز

تو را من دوست ميدارم......

تقدیم به عزیزترین دوستم

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 18:29 توسط zahlen(مارال)| |

صبح: دیدن رویای شاهزاده سوار بر اسب در خواب…..



۶ صبح: در اثر شکست عشقی که در خواب از طرف شاهزاده می خوره از خواب می پره .

۷صبح: شروع می کنه به آماده شدن . آخه ساعت ۱۲ ظهر کلاس داره!!!!!!!!

۸ صبح: پس از خوردن صبحانه مفصل (علی رغم ۱۸ کیلو اضافه وزن) شروع می کنه به جمع آوری وسایل مورد نیاز: جوراب و مانتو و کیف و لوازم آرایش و لوازم آرایش و لوازم آرایش و لوازم آرایش و…

۹صبح: آغاز عملیات حساس زیر سازی بر روی صورت (جهت آرایش)

۱۰ صبح: عملیات زیرسازی و صافکاری و نقاشی همچنان با جدیت ادامه دارد .

۱۱ صبح: عملیات آرایش و نقاشی و لنز کاری و فیشیل و فوشول با موفقیت به پایان می رسد و پس از اینکه دختر خودش رو به مدت نیم ساعت از زوایای مختلف در آیینه بررسی کرد و مامان جون ۱۹ تا عکس از زوایای مختلف ازش گرفت، به امید خدا به سمت دانشگاه میره .

۱۲ ظهر: کلاس شروع شده و دختره وارد کلاس میشه تا یه جای خوب برا خودش بگیره . ( جای خوب تعابیر مختلفی داره . مثلا صندلی بغل دستی پولدارترین پسر دانشگاه - صندلی فیس تو فیس با استاد: در صورتی که استاد کم سن و سال و مجرد باشد و … )

۱ ظهر: وسط کلاس موبایل دختر می زنگه و دختر با عجله از کلاس خارج میشه تا جواب منیژه جون رو بده. و منیژه جون بعد از ۱/۵ ساعت که قضیه خاستگاری دیشبش رو + قضیه شکست عشقی دوست مشترکشون رو براش تعریف کرد گوشی رو قطع می کنه. اما دیگه کلاس تموم شده .

۲ ظهر: کلاس تموم شده و دختر مجبوره از یکی از پسرای کلاس جزوه بگیره. توجه داشته باشین دختر نباید از دخترا جزوه بگیره. آخه جزوه دخترا کامل نیست!!!!!!!!!!!

۳ ظهر: دختر همچنان در جستجوی کیس مناسب جهت دریافت جزوه!!!!!

۴عصر: دختر نا امید در حرکت به سمت خانه.

۵ عصر: یکدفعه ماشین همون پسر پولداره که جزوه هاشم خیلی کامله جلوی پای دختره ترمز می کنه و ازش می خواد که برسونتش.

۶ عصر: دختر به همراه شاهزاده رویاهاش در کافی شاپ گل زنبق!!! میز دوم. به صرف سیرابی گلاسه.

۷ عصر: دختر دیگه باید بره خونه و پسر تا دم خونه می رسونتش.

۸ غروب: دختر در حال پیاده شدناونو از ماشین اون پسره: راستی ببخشید جزوه تون کامله؟؟؟ امروز انقدر از عشق سخن گفتی مجالی برای تبادل جزوه نموند. و جزوه رو از پسر می گیره.

۹ شب: دختر در حال چیدن میز شام در خانه سه تا ظرف چینی گل سرخی جهیزیه مامانش رو میشکونه (از عواقب عاشقی)

۱۰شب: دختر در حال تفکر به اینکه ماه عسل با اون پسره کجا برن ؟؟!!؟!؟!؟!؟!

۲شب: دختر داره خواب میبینه رفته ماه عسل.

۵ صبح: دختره بیدار میشه و میبینه اون پسره پیام

داده که: برای نامزدم کلی از تو تعریف کردم. خیلی

دوست داره امروز با من بیاد دانشگاه ببینتت!!

و امروز دختر باید کمی زودتر به دانشگاه برود. شاید جای

مناسب تری در کلاس نصیبش شد!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 18:11 توسط zahlen(مارال)| |


منم سلام میکنم به همه ی بروبچه ها خصوصا مارال که تایک ساعت پیش پیشش بودم.منم چیزی ندارم واستون بذارم چون شما اصلا نظر نمیدین.
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 15:34 توسط zahlen(مارال)| |


خوانندگان جان سلام

اول خواستم که شعر بزارم دیدم که اصلا تو فاز عشق مشق نیستم

گفتم خودم بیام یکم حرف بزنم یه سلام یه علیکی

امروز امتحان فیزیک داشتیم چشام البالو گیلاس میچینه :دی

هنوز ناهارم نخوردم اخه تازه رسیدم خونه گفتم بیام به اپم بلکه از خماری دربیاین

راستی بنده به یه نفر جهت عاشق شدن نیاز مندم اگه شما میشناسین به منم بگین بلکه فرجی بشه و ماهم بله

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 15:27 توسط zahlen(مارال)| |

شنبه:مرد:عزيزم امروز ناهار چي داريم؟
زن:ببين امروز قراره من و نازي با هم بريم "فال قهوه روسي يخ زده" بگيريم.ميگن خيلي جالبه, همه چي رو درست ميگه به خواهر شوهر نازي گفته "شوهرت واست يه انگشتر ميخره" خيلي جالبه نه؟ سر راه يه چيزي از بيرون بگير بيار!


يکشنبه:
مرد:عزيزم امروز ناهار چي داريم؟
زن:ببين امروز قراره من و نازي بريم "کلاسهاي روش خود اتکايي بر اعتماد به نفس "ثبت نام کنيم هم خيلي جالبه هم اثرات خيلي خوبي در زندگي زناشويي داره, تا برگردم دير شده,سر راه يه چيزي بگير بيار!


دوشنبه:
مرد:عزيزم امروز ناهار چي داريم؟
زن:ببين امروز قراره من و نازي بريم شوي "ظروف عتيقه".ميگن خيلي جالبه.ممکنه طول بکشه.سر راه از بيرون يه چيزي بگير و بيار!


سه شنبه:
مرد:عزيزم امروز ناهار چي داريم؟
زن:ببين امروز من و نازي قراره با هم بريم براي لباس مامانم که ميخواد براي عروسي خواهر نازي بدوزه دگمه بخريم.تو که ميدوني فاميل مامانم اينا چقدر روي دگمه حساسند!ممکنه طول بکشه.سر راه يه چيزي از بيرون بگير بيار!


چهارشنبه:
مرد:عزيزم امروز ناهار چي داريم؟
زن:ببين امروز قراره من و نازي با هم بريم براي کلاس "بدنسازي" و "آموزش ترومپت" ثبت نام کنيم.همسايه نازي رفته ميگه خيلي جالبه.ترومپت هم که ميگن خيلي کلاس داره مگه نه؟ ممکنه طول بکشه چون جلسه اوله.سر راه يه چيزي بگير بيار!


پنج شنبه:
مرد:عزيزم امروز ناهار چي داريم؟
زن:ببين امروز قراره من و نازي بريم خونه همسايه خاله نازي که تازه از کانادا اومده.ميخوايم شرايط اقامت رو ازش بپرسيم.من واقعاً از اين زندگي "خسته " شدم!چيه همش مثل کلفتها کنج خونه! به هر حال چون ممکنه طول بکشه يه چيزي از بيرون بگير بيار!

جمعه:
مرد:عزيزم امروز چي ناهار داريم؟
زن:ببينم تو واقعاً "خجالت" نميکشي؟يعني من يه روز تعطيل هم حق استراحت ندارم؟واقعاً نميدونم به شما مرداي ايروني چي بايد گفت!نه واقعاً اين خيلي توقع بزرگيه که انتظار داشته باشم فقط هفته اي يه بارشوهرم من رو براي ناهار بيرون ببره؟!؟!؟!
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 19:14 توسط zahlen(مارال)| |

سلام بعد یه مدت اومدم به اپم

از دوستان ممنون که با نظراتشون دلشادمون می کنن

ستاره عزیزم بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 18:24 توسط zahlen(مارال)| |

از تمامی کسانی که لطف کردن و برامون نظر گذاشتن ممنونم.فقط خواهش میکنم پیام خصوصی نذارین برامون.پیامی بذارین که توی وبلاگ نمایش داده بشه.با تشکر
نوشته شده در جمعه بیستم فروردین 1389ساعت 12:45 توسط zahlen(مارال)| |

می دانم هراز گاهی دلت تنگ می شود.

همان دلهای بزرگی که جای من در آن است
آنقدر تنگ میشود که حتی یادت می رود من آنجایم.

دلتنگی هایت را از خودت بپرس.

و نگران هیچ چیز نباش!

هنوز من هستم. هنوز خدایت همان خداست! هنوز روحت از جنس من است!

اما من نمی خواهم تو همان باشی!

تو باید در هر زمان بهترین باشی.

نگران شکستن دلت نباش!

میدانی؟ شیشه برای این شیشه است چون قرار است بشکند.
و جنسش عوض نمی شود ...

و میدانی که من شکست ناپذیر هستم ...

و تو مرا داری ...

برای همیشه!

چون هر وقت گریه میکنی دستان مهربانم چشمانت را می نوازد ...

چون هر گاه تنها شدی، تازه مرا یافته ای ...

چون هرگاه بغضت نگذاشت صدای لرزان و استوارت را بشنوم،
صدای خرد شدن دیوار بین خودم و تو را شنیده ام!

درست است مرا فراموش کردی، اما من حتی سر انگشتانت را از یاد نبردم!

دلم نمی خواهد غمت را ببینم ...

می خواهم شاد باشی ...

این را من می خواهم ...

تو هم می توانی این را بخواهی. خشنودی مرا.

من گفتم : وجعلنا نومکم سباتا (ما خواب را مایه آرامش شما قرار دادیم)

و من هر شب که می خوابی روحت را نگاه می دارم تا تازه شود ...

نگران نباش! دستان مهربانم قلبت را می فشارد.

شبها که خوابت نمی برد فکر می کنی تنهایی ؟

اما، نه من هم دل به دلت بیدارم!

فقط کافیست خوب گوش بسپاری!

و بشنوی ندایی که تو را فرا می خواند به زیستن!

پروردگارت ...

با عشق !
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389ساعت 14:3 توسط zahlen(مارال)| |

I made an agreement of peaceful coexistence with time: neither he pursues me, nor I run from him,
one day we will find each other 

من با زمان قرار همزیستی مسالمت آمیز گذاشته ام که نه او مرتبا مرا دنبال کند و نه من از او فرار کنم، بالاخره که روزی بهم خواهیم رسید


Time is very slow for those who wait,
very fast for those who are scared,
very long for those who lament,
very short for those who celebrate.
But, for those who love,
time is eternity  

 گذشت زمان بر آنها که منتظر می مانند بسیار کند، 
بر آنها که می هراسند بسیار تند،
بر آنها که زانوی غم در بغل می گیرند بسیار طولانی،
و بر آنها که به سرخوشی می گذرانند بسیار کوتاه است.
اما، برآنها که عشق می ورزند،
زمان راآغاز و پایانی نیست. 

(ویلیام شکسپیر)


 

Life can be understood only looking behind, but can be lived only looking ahead. 

” درک زندگی تنها با نگاه به گذشته میسر است، اما زندگی کردن، تنها با نگاه به آینده.“

(سورن کیرکگارد)


نوشته شده در سه شنبه هفدهم فروردین 1389ساعت 22:11 توسط zahlen(مارال)| |


جهانگرد پاسخ داد:با تیر زهراگین مورد هدف قرار میگیرم.واز مرگ نجات یافت.

از اقا کوروش و مجید اقا ممنونم که جواب صحیح دادن.

تا اپ بعدی بای بای...

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم فروردین 1389ساعت 23:33 توسط zahlen(مارال)| |

جهانگردي توسط قبيله اي وحشي دستگير شد. اما به او اجازه داده شد تا جمله اي بگويد.ولي بدين شرط كه اگر جمله او صحت داشته باشد او را در روغن جوشان بسوزانند و اگر غلط باشد، با تيرزهرآگين مورد هدف قرار دهند. جهانگرد هوشيار با كمي فكر پاسخ داد كه موجب نجات او از مرگ شد. به نظر شما پاسخ او چه بود؟
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم فروردین 1389ساعت 10:39 توسط zahlen(مارال)| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ